|
سرزمین عاشقان ܓ✿☆☆☆ روایات حکایات و داستانهای آموزنده ܓ✿☆☆☆
|
به رسول خدا صلى الله عليه و آله
خبر دادند كه سعد بن معاذ فوت كرده . پيغمبر صلى الله عليه و آله با
اصحابشان از جاى برخاسته ، حركت كردند. با دستور حضرت - در حالى كه خود
نظارت مى فرمودند - سعد را غسل دادند. آرى ،
[ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 ] [ 16:44 ] [ rezaܓ✿ ]
[ ]
يكى، در پيش بزرگى از فقر خود شكايت مىكرد و سخت مىناليد . گفت: خواهى كه ده هزار درهم داشته باشى و چشم نداشته باشى؟ گفت: البته كه نه . دو چشم خود را با همه دنيا عوض نمىكنم. گفت: عقلت را با ده هزار درهم، معاوضه مىكنى؟
ادامه مطلب [ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 ] [ 11:24 ] [ rezaܓ✿ ]
[ ]
کودکی پیش خیاطی شاگردی می کرد روزی از روزها خیاط کاسه ای عسل به دکان آورد و برای اینکه کودک به عسل دست نزند
ادامه مطلب [ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 9:25 ] [ rezaܓ✿ ]
[ ]
جواب سلام را با علیک بده ، جواب تشکر را با تواضع، جواب کینه را با گذشت، جواب بی مهری را با محبت، جواب ترس را با جرأت، جواب دروغ را با راستی، جواب دشمنی را با دوستی، جواب زشتی را به زیبایی، جواب توهم را به روشنی، جواب خشم را به صبوری، جواب سرد را به گرمی، جواب نامردی را با مردانگی، جواب همدلی را با رازداری، جواب پشتکار را با تشویق، جواب اعتماد را بی ریا، جواب بی تفاوت را با التفات، جواب یکرنگی را با اطمینان، جواب مسئولیت را با وجدان، جواب حسادت را با اغماض، جواب خواهش را بی غرور، جواب دورنگی را با خلوص، جواب بی ادب را با سکوت، جواب نگاه مهربان را با لبخند، جواب لبخند را با خنده، جواب دلمرده را با امید، جواب منتظر را با نوید، جواب گناه را با بخشش، و هیچ وقت هیچ چیز و هیچ کس را بی جواب نگذار ... مطمئن باش هر جوابی بدهی یک روزی یک جوری یک جایی به تو باز می گردد ...
[ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 7:50 ] [ rezaܓ✿ ]
[ ]
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() امام صادق (ع ) فرمود در زمان حضرت موسى (ع ) پادشاه ستمگرى بود تقاضاى مرد مؤ منى را بوساطت شخصى صالحى بر آورد. اتفاقا در يك روز هم پادشاه و هم آنمرد صالح از
دنيا رفتند. مردم سه روز بازارها را بسته جنازه شاه را با تجليل و احترام بلند
كردند مراسم تعزيه او را بر پا نمودند جنازه آن مرد صالح در همين سه روز ميان خانه
اش ماند تا اينكه حضرت موسى اطلاع يافت ، عرض كرد خدايا آنمرد دشمن تو بود و اين
شخص دوست تو، جنازه دوستت سه روز در خانه ماند تا حيوانات صورت او را از بين
بردند. [ دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 ] [ 15:12 ] [ rezaܓ✿ ]
[ ]
چوپانى به وزارت رسيد . هر روز بامداد بر میخاست و كليد بر میداشت و در خانه پيشين خود باز میكرد و ساعتى را در در خانه چوپانى خود میگذراند . سپس بيرون میآمد و به نزد امير میرفت. شاه را خبر دادند كه وزير هر روز صبح به خلوتى
میرود و هيچ كس را از كار او آگاهى نيست . امير را ميل بر آن شد تا بداند كه در آن
خانه چيست . روزى ناگاه از پس وزير (چوپان) بدان خانه در آمد . وزير را ديد كه
پوستين چوپانى بر تن كرده و عصاى چوپانان به دست گرفته و آواز چوپانى میخواند .
امير گفت:اى وزير!اين چيست كه میبينم؟ وزير گفت: هر روز بدين جا میآيم تا ابتداى
خويش را فراموش نكنم و به غلط نيفتم، كه هر كه روزگار ضعف، به ياد آرد، در وقت
توانگرى، به غرور نغلتد. [ پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 ] [ 14:59 ] [ rezaܓ✿ ]
[ ]
بومیان آمازون روش جالبی برای شکار میمون دارند بدینصورت که نارگیل را از دو طرف سوراخ می کنند، یک طرف کوچک تر در حدی که بتوانند یک طناب را از آن عبور دهند و یک طرف کمی درشت تر در حدی که دست یک میمون به زور از آن رد شوداز طرف کوچک تر طنابی که انتهایش را گره زده اند رد می کنند و بعد طناب را به تنه درخت می بندند تا اینطوری میمون نتواند جر بزند و نارگیل را با خودش ببردسپس توی نارگیل خالی شده چند تا سنگریزه می اندازند و چند بار تکانش می دهند تا صدایش خوب در جنگل بپیچد ... تله آماده استمیمون ها که کنجکاوی دیوانه شان کرده تا ببینند این چیست که این جوری صدا می دهد، می آیند و دستشان را می کنند توی نارگیل و سنگریزه ها را توی مشتشان می گیرند تا بیرونشان بیاورند، اما مشت بسته شان از سوراخ رد نمی شود میمون ها اگر فقط مشتشان را باز کنند و از سنگریزه های بی ارزش دل بکنند، آزاد می شوند ولی به هیچ قیمتی حاضر نیستند چیزی را که بدست آورده اند از دست بدهند. آنقدر تقلا می کنند و خودشان را به زمین و آسمان می زنند که فردا وقتی صیاد می آید بدن های بی حالشان را به راحتی جمع می کند و توی قفس می اندازد.
دوما بومی ها اگر میمونی اضافه بر تعداد مورد نیازشان گیر افتاده باشد، آزادش می کنند اما وقتی فردا دوباره برای شکار می آیند باز همین میمون ها گیر می افتند و سر و صدایشان در می آید!!! این داستان سالهاست که در جریان است! اما حق ندارید فکر کنید که این میمون ها از خنگیشان است که هر روزه توی این دام ها می افتند، اتفاقا خیلی هم ادعای هوش و استعدادشان می شود !!!
اگر خوب فکر کنیم آیا دور و بر خود ما پر از نارگیل های سوراخ داری نیست که صدای تلق و تولوق جذابشان از شدت وسوسه دیوانه مان می کند؟ آیا دستمان را به خاطر بسیاری از چیزهایی که حقیقتا نمی دانیم ارزشی دارند یا نه ، چندین و چند بار در هر مدخل سوئی داخل نمی کنیم؟ آیا دستمان جاهایی گیر نیست که به خاطرش از صبح تا شب جیغ و داد می کنیم و خودمان را به زمین و آسمان می کوبیم؛ در حالی که فقط کافی است از یک سری چیزها دل بکنیم ! افکار قدیمی و تعصبات خشک را کنار بگذاریم و برویم خوش و شاد روی درخت ها، بی دغدغه این جور چیزها، تاب بازیمان را بکنیم؟ آیا صدای جیغ و داد مذبوحانه اکثر دور و اطرافیان که خودشان را اسیر کرده اند را نمی شنویم ...؟
[ سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 14:44 ] [ rezaܓ✿ ]
[ ]
|
|
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] |